ای دریغ آنکه رفت، به یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد

ای دریغ آنکه رفت…

ای دریغ ما، دریغ مهر و ماه،

دوستان نیمه‌راه…

ابوالفضل زرویی نصرآباد (۱۳۴۸-۱۳۹۷) از شاعران برجسته طنزپرداز کشور در نخستین روزهای آذرماه چشم فروبست. وی در تهران به دنیا آمد و تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی تا مقطع کارشناسی ارشد پی گرفت. او فعالیت جدی هنری خود را از سنین جوانی آغاز کرد و در ۲۱سالگی از اعضای هیات تحریریه هفته نامه «گل‌آقا» بود. زرویی نصرآباد در میان ژانر‌های ادبی، زبان طنز را برای شعرسرایی برگزید و سخن او در اندک زمانی، شناخته شد و مقبول و محبوب افتاد.

چیره‌دستی او در طنزپردازی علاوه بر آنکه در یادداشت‌ها و اشعار پراکنده‌ای که در روزنامه‌ها و مجلات منتشر می‌کرد، در دفترهای شعری مستقلش نمایان بود. تذکره المقامات، افسانه‌های امروزی، اصل مطلب از دفترهای شعری او هستند که در فاصله سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶ منتشر شد. وی علاوه بر فعالیت هنری، در مدارس و دانشگاه‌ها نیز فعالیت آموزشی داشت. از نوشته‌هایی تحقیقی او در زمینه طنز، «وقایع‌نامه طنز ایران» و مجموعه‌ مقالاتی درحوزه طنز و طنزپردازی در ایران. زرویی نصرآباد علاوه بر این، در دوره‌هایی نیز  فعالیت اجرایی گوناگون داشت و در آن مقاطع نیز علاقه‌مندانه و آگاهانه پیش رفت و کوشید راه را برای توجه بیشتر به هنر و به طور خاص، ژانر طنز هموار سازد. وی  دفتر طنز را در حوزه هنری تاسیس کرد و گام‌هایی مهم و نو در عرصه شناخت طنز و حمایت از طنزپردازان و گسترش و حمایت از این زبان هنری برداشت؛ برای مثال نخستین شب شعر طنز را برگزار کرد،  نخستین جشنواره ملی و استانی شعر طنز و مدتی پس از آن نخستین جشنواره بین‌الملی طنز ایران را برپا کرد.

در گذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد، بیش از آنکه باردیگر نگاه‌ها را به قدرت کلام و قریحه شاعرانه‌اش جلب کند، داستان مهجور ماندنش را تازه کرد؛ حکایتی که مولانا قرن‌ها پیش در نکوهش شیوه‌ای سرود که گویا برای ما ایرانیان، رسمی دیرین است:

گهی خوشدل شوی از من میرم/ چرا مرده‌پرست و خصم جانیم

ابوالفضل زرویی خود آرزو داشت بیش از آنکه به شاعری شهره باشد به آدم بودن و انسانیت، شناخته شود، و به گواه بزرگان و همراهان وی و افرادی که او را می‌شناختند، هم در شاعری و هم در انسانیت، بزرگ و شهره بود.

من همین گوشه خوش دلم پسرم

عاشق کنج منزلم پسرم

نه دلم می‌کشد به مهمانی

نه سفرهای بین استانی

نه دلم می‌کشد که در بروم

نه هوس می‌کنم سفر بروم

نیست دستم به هیچ جایی بند

نه زبان‌آورم نه دانشمند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • مدادتراش
    previous arrow
    next arrow
    Slider